تبليغاتX
هرگاه
 
هرگاه
 
 
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
 

گريه نمي‌كنم، نه اينكه سنگم

گريه غرورمو به هم مي‌زنه

مرد براي هضم دلتنگي‌هاش

گريه نمي‌كنه، قدم مي‌زنه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:28  توسط حسین زاهدی (13)  | 

يادش به خير مدرسه دوران راهنمايي. يه مدرسه با پنج تا كلاس، يه دفتر، يه كتابخونه و يه آزمايشگاه. توي خيابون اميركبير (فين) توي يه كوچه كه آخرش مي رسيد به زيارتگاه شاهزاده ابراهيم(ع). در اصل يه مدرسه براي ابتدايي بود، ولي چون جاي ديگه اي نبود مجبور بوديم تا سال سوم راهنمايي رو اونجا باشيم. سال سوم بود كه حتي كتابخونه رو خالي كرديم تا بتونيم شش تا كلاس تشكيل بديم. تا اينكه بالأخره مدرسه خيابون زيارتي آماده شد.

يادش به خير آقاي حيدري، خدمتكار مدرسه ما توي راهنمايي. يه مرد پاك و ساده و با خدا. به قول آقاي عليزاده (معاون فرهنگي مدرسه)، ايشون با رفتارهاش بيش از چندتا معاون فرهنگي تأثيرگذار بودند.

هفته قبل رفته بودم مدرسه خياط زاده (با مديريت جهاني و معاونت عليزاده). بچه ها بودند، آقاي عليزاده هم بود. ياد گذشته كرديم. مدرسه راهنمايي، كلاسهاي بعدازظهر، ناهارهاي دستپخت مسئولين مدرسه، و...

از آقاي حيدري (خدابيامرز) هم گفتيم. يه چيزي آقاي عليزاده تعريف كرد كه خيلي برام جالب بود. تعريف ميكرد كه:

يه روز از آقاي حيدري در مورد بارندگي پرسيدم. چون باغ داشتند و وضعيت بارون براشون اهميت داشت.
گفتم: «امسال بارندگي خوب بوده؟»
آقاي حيدري جواب ميده: «نمي دونم! »
آقاي عليزاده تعجب ميكنه كه «يعني چي؟ مگه شما باغ ندارين؟ مگه نبايد از وضعيت بارندگي خبر داشته باشين؟»
آقاي حيدري ميگه: «من ميتونم بگم بارندگي كم بوده يا زياد بوده. ولي نميتونم بگم خوب بوده يا بد! خوب يا بدش دست من نيست. يه بار مي بيني خدا ميخواد امسال همه باغ من خشك بشه. خوبي توي اينه كه بارون نياد. من نميتونم تشخيص بدم!»

آقاي عليزاده همينجور كه داشت اينا رو تعريف ميكرد، مثل هميشه اشك توي چشماش حلقه زده بود.

معني واقعي توكل و اعتماد به كار خدا، همين كاريه كه اون خدابيامرز ميكرد. روحش شاد.

پ ن1: اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا * اللهم وفقنا لما تحب و ترضي

پ ن2: وبلاگ «حا-ميم» باز شد. نويسنده اش هم خواهرمه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:41  توسط حسین زاهدی (13)  | 

حتی درختها هم حرف سیاسی می‌زنند.

درخت سبز

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:42  توسط حسین زاهدی (13)  | 

خیلی وقته می‌خوام بیام و یه چیزی بنویسم. ولی نمی‌دونم چی بنویسم، چه جوری بنویسم، از کی و از کجا بنویسم.

توی این چند وقته، هرگاه که یه اتفاقی می‌افتاد، یه چیزایی به ذهنم می‌رسید. با بعضی‌هاش موافق بودم و با بعضی‌هاش هم مخالف. برای بعضی نقد داشتم و بعضی رو می‌پذیرفتم. ولی نمی‌تونستم دست به نوشتن بزنم. به قول یکی از دوستان، الآن وقت سکوت کردنه. باید نشست و منتظر بود.

البته گاهی وقتا برای خالی شدن دلم، با بعضی از دوستان صحبت‌هایی می‌کردم. ولی فقط به صورت شفاهی.

تا اینکه بالأخره گفتم نوشتن همین چیزا هم غنیمته. حداقل نشون میده که من هم فکر می‌کنم، می‌نویسم، پس هستم.

راستی! توی این ماه رمضان، دعای عاقبت به خیری برای همدیگه فراموشمون نشه!

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:57  توسط حسین زاهدی (13)  | 

من خیلی اهل فیلم و سینما نیستم. فقط بعضی وقتا که برای رفتن از کاشان به تهران از بدشانسی مجبور بشم با اتوبوس سفر کنم، یه تیکه‌هایی از فیلم سینمایی توی اتوبوس رو میبینم.

دیروز هم توی اتوبوس فیلم «دل شکسته» رو گذاشته بود. نمیخوام فیلم رو نقد کنم، چون اصلا اصول نقد رو هم بلد نیستم. ولی به عنوان یک بیننده عام فیلمهای سینمایی باید بگم که حالم از این فیلم به هم خورد.

انگار کارگردان این فیلم توی ایران زندگی نمیکنه و از جو جامعه و دانشگاهها خبر نداره که اینقدر غیر واقعی فیلم رو ساخته بود.

شخصیت پردازی: کارگردان فیلم، دختر نقش اصلی فیلم (بیتا بادران در نقش نفس خجسته) رو تا جایی که میتونسته معترض و بي‌ادب و لاابالي و ولنگار و قدري هم لات نشون داده (و البته همه همکلاسی‌هاش همینطور هستند.). و پسر نقش اصلی فیلم (شهاب حسینی در نقش امیرعلی دوران) برادر بسيجي و مؤمن و دائم ‌الذکر و حزب‌اللهی و فرزند شهید. روابط این دو قشر اینقدر زننده است که من توی این چند سال که توی دانشگاه هستم، یک‌صدم اون رو هم (حداقل توی ظاهر) از اطرافیانم نسبت به هم ندیده‌ام.

متن داستان: استاد دانشگاه این دو دسته دانشجوی بسیجی+قرتی، انجام پروژه پایانی(!) دانشجویان را به صورت مشترک(!) و البته دونفره(!) پیشنهاد میکنه. جالب اینجاست که اون گروههای دونفری هم که باید با هم کار کنند توسط استاد مشخص شده‌اند و جای هیچ اعتراضی هم نیست. (دقت کنید که تعداد دانشجویان کلاس، زوج است!)

این استاد (محمود پاک‌نیت) میاد و گروههای دونفری دخترانه، پسرانه و البته مختلط(!) تشکیل میده و میگه شماها باید یه مدت با هم کار کنید و تحقیق کنید تا این پروژه‌ها تکمیل بشه. هیچ کس هم حق اعتراض نداره.

ازقضا، دختر و پسر نقش اصلی فیلم در گروه دونفره انتخابی استاد، قرار میگیرند. (که تا اینجای فیلم دشمنان خونی هم بوده‌اند و از هیچگونه بدرفتاری لفظی و برخورد نامناسب اجتماعی نسبت به هم رویگردان نبوده‌اند و البته همه دانشجویان و همچنین استادشان هم از این تضاد باخبر بوده‌اند.)

(مثل اینکه دانشجویان این رشته توی این ترمی که میخوان پروژه پایانی بگیرن، همه با هم یه جور واحد پاس کرده‌اند و با هم سر یه کلاس هستند و استاد پروژه همشون یکیه و همه تصمیم‌گیریها هم توسط استاد انجام میشه!)

حالا این پسرها و دخترهای فقط همکلاسی(!) قراره به اجبار استاد و همچنین تکمیل پایان‌نامه و اتمام تحصیل و گرفتن مدرک، به این رابطه(!) تن در دهند.

مکان جلسات این دو نفر جاهایی مثل پارک(!) هست که از کلانتری میان و میگیرنشون و بعد با واسطه‌گری آزاد میشن. استاد بهشون میگه یه اتاق توی دانشگاه براتون میگیرم تا دونفری(!) باهم و با خیال راحت(!) کارتون رو انجام بدین. اگر هم نشد برید توی کارگاه صحافی امیرعلی و اونجا با هم کار کنید.

جالبه که وقتی پسره اعتراض میکنه و میگه من نمیتونم و از نظر شرعی مشکل داره، استاد بهش میگه من بهت اعتماد دارم. (شبیه اعتمادهایی که خیلی وقتا شیطون به آدم میده!)

بگذریم. فیلم به اینجا میرسه که این دوتا پسر و دختر کاملا متضاد (چه از نظر ظاهر و چه از نظر طرز فکر و سطح خانواده‌ها) آخر فیلم عاشق هم میشن و ...

پرداختن به مراسم عزاداری و امام حسین(ع) به صورت کاملا بی محتوا، پایان‌بخش اتفاقات ناموزون فیلم است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:30  توسط حسین زاهدی (13)  | 
امور فرهنگی دانشگاه امیرکبیر اقدام به برگزاری مراسم «شهر من، فرهنگ من» نموده است. این نمایشگاه دانشجویی برای سومین سال است که برگزار می‌شود.

هدف از برگزاری این جشنواره، ارائه و شناساندن ادب، فرهنگ، دانش، تاریخ و مذهب استانها و شهرهای مختلف ایران است.

غرفه کاشان هرساله به خوبی در این نمایشگاه ظاهر شده است.

امسال نیز این نمایشگاه در تاریخ 26 تا 30 اردیبهشت در دانشگاه امیرکبیر برگزار می‌شود.

بدینوسیله از دانشجویان کاشانی دعوت می‌شود برای هرچه پربارتر شدن این غرفه در این مراسم شرکت کنند.

موفق و مؤید باشید
به امید کاشانی سرفراز و سربلند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هفته پیش، کنفرانس مهندسی برق ایران در دانشگاه علم و صنعت برگزار شد. به نظر من سطح این کنفرانس خیلی پایین بود. چون سال قبل خود من توی برگزاری دوره شانزدهم بودم، یه سری تفاوت‌هایی که به چشم می‌اومد رو نوشتم. (فقط برای اینکه یادم بمونه!)

تفاوت‌های کنفرانس شانزدهم (دانشگاه تربیت مدرس) و هفدهم (دانشگاه علم و صنعت) مهندسی برق ایران

- بی‌برنامگی برای دسته‌بندی مقالات هر نشست

- کارت‌های مشابه برای کلیه افراد (کمیته اجرایی، ارائه‌دهندگان و مهمانان)

- کیف و خودکار هدیه معمولی و ارزان

- نمایشگاه ساده و معمولی و انتخاب مکان نامناسب برای نمایشگاه

- یک نوع غذا برای ناهار، غذا در ظروف زرورق و یکبار مصرف

- برخورد نامناسب و توهین‌آمیز پرسنل پذیرایی

- بی‌مسئولیتی مسئولان سالن‌ها

- نداشتن لیزر برای ارائه‌دهندگان مقاله


پ ن: فرش‌های طبقه دوم ترمینال جنوب (محل نمازخانه) را برداشته‌اند.
در میخانه ببستند، خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط حسین زاهدی (13)  | 
امروز اولين سيزده سال 88 هست. تقريبا يه ماه پيش بود كه وعده اين روز رو بهتون دادم. (سيزدهم اسفند)
اين روز رو به همه تبريك ميگم.

من الآن توي مدرسه هستم و دارم اين مطلب رو مي نويسم. امروز هم مثل سالهاي قبل، آخرين روز قبل از برگزاري نتكا (نظام تضمين كيفيت آموزش) هست و همه بچه ها دارن طرحهاشون رو براي فردا آماده مي كنند. من هم اومدم توي بعضي از طرحها (اگه چيزي بلد باشم!) كمكشون كنم.

اميدوارم نتكاي خوبي داشته باشيم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 9:55  توسط حسین زاهدی (13)  | 

سلام ای سال نو، ای وامدار لحظه‌های روشن فردا

خداحافظ تو را ای کهنه سال، ای خاطرات شاد و نازیبا

دم همه اونایی که توی خونه‌تکونی قلبشون ما رو دور نریختن، گرم. ما هم قول میدیم زیاد جا نگیریم.

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:20  توسط حسین زاهدی (13)  | 

توی هفته قبل پنجمین همایش فرزانگان برگزار شد. همایش خوبی بود. طرح‌های جالب و جدیدی ارائه شد. یه جورایی از نظر سطح علمی و اجرایی شبیه نتکا5 بود. البته امیدوارم برای سال بعد پیشرفت داشته باشند نه مثل نتکا6 که اصلاً قابل قبول نبود.

یه سری نکته هست که باید به مسئولین مدرسه، کمیته اجرایی و همچنین غرفه‌داران تذکر داد که باعث میشه این مراسم هر چه بهتر و پربارتر برگزار بشه. من که تا جایی که میتونستم حرفمو چه با خنده و چه به صورت انتقاد گفتم. حالا قبول کردن و عمل کردن به اونها، بستگی به خود فرزانگانی‌ها داره. مهمترین نکته، تعصب بچه‌ها نسبت به همایش و نگرششون نسبت به نتکا و دانش‌آموزان شهید بهشتی است که فکر کنم یه ذره داره به بیراهه میره.

چیزایی که به فرزانگانی‌ها گفتم فقط از روی دلسوزی و دوستی بود. درسته که از دید دبیرستان فرزانگان، من به نتکا و دبیرستان شهید بهشتی مربوط میشم، ولی به طور کلی یه سمپادی هستم و تا جایی که بتونم علاقمندان به فعالیت‌های فوق برنامه رو کمک می‌کنم. (البته به شرط مناسب بودن وضعیت درسی، که وظیفه اصلی دانش‌آموز هست.)

امیدوارم مسئولین مدرسه با فراهم کردن امکانات (از نظر تجهیزات مورد نیاز و افراد آشنا به کارهای فوق برنامه) باعث شکوفایی هر چه بیشتر استعداد بچه‌ها بشن و دانش‌آموزان هم به بهترین نحو از این سرمایه خدادادی و همچنین زحمات بقیه استفاده کنند.

راستی این هفته پر بود از سیزده. هر جا که میرفتم به این عدد زیبا برخورد می‌کردم. چندتاش رو براتون میگم:

- تعداد غرفه‌های توی همایش (که البته بعدش گفتند 14تاست)
- تعداد کانی‌های موجود توی Bio Disc
- تعداد سفینه‌های فضایی برای کشف علت دوایر کشتزار
- رسم بیضی با دایره و تعداد خم‌های مورد نیاز
- ساعت اتمام بازدید آزاد از همایش در روز جمعه
- رتبه کاشان در بین شهرهای صنعتی کشور (البته به قول آقای حنطه‌ای)
- برگزاری اجلاس اکو و تعداد سران کشورهای حاضر در این مراسم
- تعداد صفحات فایل PDF که به طور اتفاقی باز کردم
- تعداد ردیفهای صندلی توی سینما

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:59  توسط حسین زاهدی (13)  | 

توی این سالی که گذشت (منظورم اینه که داره میگذره)، یه سری اتفاق‌هایی افتاد که ظاهرشون خیلی خوشایند نبود. یعنی آدم فکر می‌کنه که ضرر کرده و شکست خورده و یه چیزایی از دستش رفته. ولی در باطن این‌ها چی بوده و آیا به صلاح بوده یا نه، خدا می‌دونه.

شاید بعضی‌ها بگن تقدیره و باید اینطور میشده. و یا بعضی‌ها اسمش رو بدشانسی بذارن. ولی به قول اون لاک‌پشته توی فیلم پاندای کونگ‌فوکار، !There are no accidents

مثلاً همین شرکت سام که قبلاً هم در موردش گفتم. البته این اتفاق‌ها هنوز هم ادامه داره. یکی از این آخریاش همین آزمون زبان تافل تربیت مدرس است. همون آزمونی که تکراری بود و عیناً آزمون شهریور رو کپی کرده بودند. مثل اینکه قراره قبول‌شدگان این آزمون مشروط باشند و امتحان مجدد بگیرند. یا یکی دیگه اینکه بعد از پیگیری‌های درون‌گروهی برای ۹ واحد شدن پروژه پایانی، قوانین آموزش دانشکده داره منو مجبور میکنه که همون ۶ واحدی رو بگیرم و ...

باز هم به این امیداروم که هرگاه این فکرها میاد به سراغم، میگم:

خدایا! عاقبت کارهای ما را ختم به خیر بفرما.

خدایا! ما را در کارهایی که به آن‌ها راضی هستی، موفق گردان.

پ ن: امروز آخرین سیزدهم سال ۸۷ هست. یعنی دیگه باید صبر کنیم تا (اووووه!) سال دیگه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:27  توسط حسین زاهدی (13)  | 
 
  بالا