|
هرگاه
|
||
|
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست |
من خیلی اهل فیلم و سینما نیستم. فقط بعضی وقتا که برای رفتن از کاشان به تهران از بدشانسی مجبور بشم با اتوبوس سفر کنم، یه تیکههایی از فیلم سینمایی توی اتوبوس رو میبینم.
دیروز هم توی اتوبوس فیلم «دل شکسته» رو گذاشته بود. نمیخوام فیلم رو نقد کنم، چون اصلا اصول نقد رو هم بلد نیستم. ولی به عنوان یک بیننده عام فیلمهای سینمایی باید بگم که حالم از این فیلم به هم خورد.
انگار کارگردان این فیلم توی ایران زندگی نمیکنه و از جو جامعه و دانشگاهها خبر نداره که اینقدر غیر واقعی فیلم رو ساخته بود.
شخصیت پردازی: کارگردان فیلم، دختر نقش اصلی فیلم (بیتا بادران در نقش نفس خجسته) رو تا جایی که میتونسته معترض و بيادب و لاابالي و ولنگار و قدري هم لات نشون داده (و البته همه همکلاسیهاش همینطور هستند.). و پسر نقش اصلی فیلم (شهاب حسینی در نقش امیرعلی دوران) برادر بسيجي و مؤمن و دائم الذکر و حزباللهی و فرزند شهید. روابط این دو قشر اینقدر زننده است که من توی این چند سال که توی دانشگاه هستم، یکصدم اون رو هم (حداقل توی ظاهر) از اطرافیانم نسبت به هم ندیدهام.
متن داستان: استاد دانشگاه این دو دسته دانشجوی بسیجی+قرتی، انجام پروژه پایانی(!) دانشجویان را به صورت مشترک(!) و البته دونفره(!) پیشنهاد میکنه. جالب اینجاست که اون گروههای دونفری هم که باید با هم کار کنند توسط استاد مشخص شدهاند و جای هیچ اعتراضی هم نیست. (دقت کنید که تعداد دانشجویان کلاس، زوج است!)
این استاد (محمود پاکنیت) میاد و گروههای دونفری دخترانه، پسرانه و البته مختلط(!) تشکیل میده و میگه شماها باید یه مدت با هم کار کنید و تحقیق کنید تا این پروژهها تکمیل بشه. هیچ کس هم حق اعتراض نداره.
ازقضا، دختر و پسر نقش اصلی فیلم در گروه دونفره انتخابی استاد، قرار میگیرند. (که تا اینجای فیلم دشمنان خونی هم بودهاند و از هیچگونه بدرفتاری لفظی و برخورد نامناسب اجتماعی نسبت به هم رویگردان نبودهاند و البته همه دانشجویان و همچنین استادشان هم از این تضاد باخبر بودهاند.)
(مثل اینکه دانشجویان این رشته توی این ترمی که میخوان پروژه پایانی بگیرن، همه با هم یه جور واحد پاس کردهاند و با هم سر یه کلاس هستند و استاد پروژه همشون یکیه و همه تصمیمگیریها هم توسط استاد انجام میشه!)
حالا این پسرها و دخترهای فقط همکلاسی(!) قراره به اجبار استاد و همچنین تکمیل پایاننامه و اتمام تحصیل و گرفتن مدرک، به این رابطه(!) تن در دهند.
مکان جلسات این دو نفر جاهایی مثل پارک(!) هست که از کلانتری میان و میگیرنشون و بعد با واسطهگری آزاد میشن. استاد بهشون میگه یه اتاق توی دانشگاه براتون میگیرم تا دونفری(!) باهم و با خیال راحت(!) کارتون رو انجام بدین. اگر هم نشد برید توی کارگاه صحافی امیرعلی و اونجا با هم کار کنید.
جالبه که وقتی پسره اعتراض میکنه و میگه من نمیتونم و از نظر شرعی مشکل داره، استاد بهش میگه من بهت اعتماد دارم. (شبیه اعتمادهایی که خیلی وقتا شیطون به آدم میده!)
بگذریم. فیلم به اینجا میرسه که این دوتا پسر و دختر کاملا متضاد (چه از نظر ظاهر و چه از نظر طرز فکر و سطح خانوادهها) آخر فیلم عاشق هم میشن و ...
پرداختن به مراسم عزاداری و امام حسین(ع) به صورت کاملا بی محتوا، پایانبخش اتفاقات ناموزون فیلم است.
من الآن توي مدرسه هستم و دارم اين مطلب رو مي نويسم. امروز هم مثل سالهاي قبل، آخرين روز قبل از برگزاري نتكا (نظام تضمين كيفيت آموزش) هست و همه بچه ها دارن طرحهاشون رو براي فردا آماده مي كنند. من هم اومدم توي بعضي از طرحها (اگه چيزي بلد باشم!) كمكشون كنم.
اميدوارم نتكاي خوبي داشته باشيم.
سلام ای سال نو، ای وامدار لحظههای روشن فردا
خداحافظ تو را ای کهنه سال، ای خاطرات شاد و نازیبا
دم همه اونایی که توی خونهتکونی قلبشون ما رو دور نریختن، گرم. ما هم قول میدیم زیاد جا نگیریم.
توی هفته قبل پنجمین همایش فرزانگان برگزار شد. همایش خوبی بود. طرحهای جالب و جدیدی ارائه شد. یه جورایی از نظر سطح علمی و اجرایی شبیه نتکا5 بود. البته امیدوارم برای سال بعد پیشرفت داشته باشند نه مثل نتکا6 که اصلاً قابل قبول نبود.
یه سری نکته هست که باید به مسئولین مدرسه، کمیته اجرایی و همچنین غرفهداران تذکر داد که باعث میشه این مراسم هر چه بهتر و پربارتر برگزار بشه. من که تا جایی که میتونستم حرفمو چه با خنده و چه به صورت انتقاد گفتم. حالا قبول کردن و عمل کردن به اونها، بستگی به خود فرزانگانیها داره. مهمترین نکته، تعصب بچهها نسبت به همایش و نگرششون نسبت به نتکا و دانشآموزان شهید بهشتی است که فکر کنم یه ذره داره به بیراهه میره.
چیزایی که به فرزانگانیها گفتم فقط از روی دلسوزی و دوستی بود. درسته که از دید دبیرستان فرزانگان، من به نتکا و دبیرستان شهید بهشتی مربوط میشم، ولی به طور کلی یه سمپادی هستم و تا جایی که بتونم علاقمندان به فعالیتهای فوق برنامه رو کمک میکنم. (البته به شرط مناسب بودن وضعیت درسی، که وظیفه اصلی دانشآموز هست.)
امیدوارم مسئولین مدرسه با فراهم کردن امکانات (از نظر تجهیزات مورد نیاز و افراد آشنا به کارهای فوق برنامه) باعث شکوفایی هر چه بیشتر استعداد بچهها بشن و دانشآموزان هم به بهترین نحو از این سرمایه خدادادی و همچنین زحمات بقیه استفاده کنند.
راستی این هفته پر بود از سیزده. هر جا که میرفتم به این عدد زیبا برخورد میکردم. چندتاش رو براتون میگم:
- تعداد غرفههای توی همایش (که البته بعدش گفتند 14تاست)
- تعداد کانیهای موجود توی Bio Disc
- تعداد سفینههای فضایی برای کشف علت دوایر کشتزار
- رسم بیضی با دایره و تعداد خمهای مورد نیاز
- ساعت اتمام بازدید آزاد از همایش در روز جمعه
- رتبه کاشان در بین شهرهای صنعتی کشور (البته به قول آقای حنطهای)
- برگزاری اجلاس اکو و تعداد سران کشورهای حاضر در این مراسم
- تعداد صفحات فایل PDF که به طور اتفاقی باز کردم
- تعداد ردیفهای صندلی توی سینما
توی این سالی که گذشت (منظورم اینه که داره میگذره)، یه سری اتفاقهایی افتاد که ظاهرشون خیلی خوشایند نبود. یعنی آدم فکر میکنه که ضرر کرده و شکست خورده و یه چیزایی از دستش رفته. ولی در باطن اینها چی بوده و آیا به صلاح بوده یا نه، خدا میدونه.
شاید بعضیها بگن تقدیره و باید اینطور میشده. و یا بعضیها اسمش رو بدشانسی بذارن. ولی به قول اون لاکپشته توی فیلم پاندای کونگفوکار، !There are no accidents
مثلاً همین شرکت سام که قبلاً هم در موردش گفتم. البته این اتفاقها هنوز هم ادامه داره. یکی از این آخریاش همین آزمون زبان تافل تربیت مدرس است. همون آزمونی که تکراری بود و عیناً آزمون شهریور رو کپی کرده بودند. مثل اینکه قراره قبولشدگان این آزمون مشروط باشند و امتحان مجدد بگیرند. یا یکی دیگه اینکه بعد از پیگیریهای درونگروهی برای ۹ واحد شدن پروژه پایانی، قوانین آموزش دانشکده داره منو مجبور میکنه که همون ۶ واحدی رو بگیرم و ...
باز هم به این امیداروم که هرگاه این فکرها میاد به سراغم، میگم:
خدایا! عاقبت کارهای ما را ختم به خیر بفرما.
خدایا! ما را در کارهایی که به آنها راضی هستی، موفق گردان.
پ ن: امروز آخرین سیزدهم سال ۸۷ هست. یعنی دیگه باید صبر کنیم تا (اووووه!) سال دیگه.
دیروز رفته بودم میدان آزادی تا چند تا از دوستان دوران لیسانس که الآن دارن توی شریف ارشد میخونن رو ببینم. از خاطرات گذشته گفتیم. از اساتید، همکلاسیها، درسها و حل تمرینها و خیلی چیزای دیگه.
طبق روال گذشته، علیرغم اینکه من اصلا دنبال آمار نیستم، ولی آمار داره دنبال من میگرده (!)، کلی اطلاعات از وضعیت فعلی و آینده احتمالی بچهها و اساتید به دست اومد که قول دادیم فعلا جایی لو ندیم.
راستی! من برای اولین بار بود که میدان آزادی رو از نزدیک میدیدم. عکس میدان و برج آزادی رو زیاد دیده بودم. اما از نزدیک نه! فکر کنم برای ورود من بود که اونقدر قشنگ نورافشانیاش کرده بودند!!!
پ ن: دو تا شعر درباره ناکارآمد بودن مهندسها از نظر دو شاعر بزرگ:
به نظرم جالب اومد.
|
کودك روانه از پى بود، |
نق نق كنان كه « من پسته! » |
|
« پول از كجا بيارم من؟ » |
زن ناله كرد آهسته. |
|
كودك دويد در دكان: |
پایى فشرد و عرًى زد. |
|
گوشش گرفت دكاندار: |
« كو صاحبت، زبان بسته؟ » |
|
مادر كشيد دستش را: |
« ديدى كه آبرومان رفت؟ » |
|
كودك سرى تكان مى داد |
دانسته يا ندانسته. |
|
- « يك سير پسته صد تومان! |
نوشابه، بستنى ... سرسام! » |
|
انديشه كرد زن با خود، |
از رنج زندگی خسته. |
|
- « ديروز گردوى تازه |
ديده است و چشم پوشيده است. |
|
هر روز چشم پوشي هاش |
با روز پيش پيوسته » |
|
کودك روانه از پى بود، |
زن سوى او نگاه افكند |
|
با ديده اى كه خشمش را |
باران اشكها شسته. |
|
ناگاه جيب كودك را |
پر ديد ... - « واى دزديدى؟ » |
|
کودك چو پسته می خنديد |
با يك دهان، پر از پسته ... |
پ ن: با تشکر از علی نوربخش.
باز هم محرم اومد. اما دوست داشتم امسال دیگه دلم به رنگ پارچه های در و دیوار نباشه. دوست داشتم یه جور دیگه می رفتم توی روضه و یه جور دیگه به واقعه عاشورا فکر می کردم، با دلی یه ذره صاف تر. اما نشد ...

یه فایل صوتی هست که برای چاووش محرم خونده شده. (حجم: ۷۱۴کیلوبایت)
هفته قبل از طرف دانشگاه رفته بودم مشهد. از سال قبل که باز هم با دانشگاه رفته بودم پابوس امام رضا(ع) چند بار جور شده بود که دوباره برم. اما یه اتفاقاتی، یه کارهای غیر منتظره ای پیش می اومد که ...
تا بالأخره این دفعه قسمت شد که برم. داستان انتخاب شدنم هم خیلی جالب بود. از روز شنبه که ورودی های جدید (۸۷) رو ثبت نام میکردند، من هم رفتم اسمم رو نوشتم. ولی بهم گفتند که بعیده نوبت شما بشه. چون قراره ورودی های جدید رو ببریم. اما اگه جای خالی داشته باشیم شاید اسم شما رو هم اعلام کنیم.
من هم قبول کردم و رفتم توی لیست انتظار. قرار بود روز دوشنبه اسامی رو اعلام کنند. سه شنبه روز حرکت بود. رفتم و دیدم که اسم من نیست. اما مسئول ثبت نام گفت که اگه میخوای پولت اینجا بمونه تا شاید یه ظرفیت خالی بشه. دوشنبه عصر شد. این دفعه دیگه آب پاکی رو ریختن روی دستم که نه آقا، برای خیلی از ۸۷ ای ها هم جا نداریم. شما که دیگه ۸۶ ای هستید.
ما هم نا امید برگشتیم توی آزمایشگاه و مشغول کارهامون شدیم. حتی با همید... قرار گذاشتم که برای فردا شب بلیط قطار بگیرم که بریم رو به خونه.
اما حدود ساعت ۳۰/۷ شب بود که یه دفعه با من تماس گرفتند و گفتن یه جای خالی داریم. اگه هنوز هم مایلید، فردا ساعت ۳۰/۳ توی دانشگاه منتظر باشید. من هم با خوشحالی قبول کردم و رفتم خوابگاه تا وسایلم رو آماده کنم.
روز سه شنبه وقتی به محل قرار رسیدم، مسئول ثبت نام به من گفت: «تو که دوباره اومدی!» من هم گفتم که خودتون تماس گرفتین. یه کم فکر کرد و یادش اومد که ظرفیت خالی دیشب رو به من داده و گفت خیلی خوب.

به هر حال رفتیم مشهد و زیارت کردیم. اگه خدا قبول کنه برای همه دعا کردم. همون دو تا دعای همیشگی که خیلی دوستشون دارم.
پ ن۱:توی اردو توی دلم میگفتم: اگه امام رضا(ع) بطلبه، دیگه قرعه کشی و انتخاب این مسئولین، معنی نداره!
پ ن۲: قبل از سفر به مشهد قرار بود یه مقاله آماده کنم برای کنفرانسی که آخرین مهلتش تا دیروز بود. اما چون رفتم مشهد، کارم عقب افتاد و نتونستم به کنفرانس برسم. امروز که اومدم دانشگاه، از بچه ها در مورد کنفرانس پرسیدم. گفتند که مهلت ارسال مقالات یه هفته تمدید شده. قابل توجه اینکه قبلا یه بار دیگه هم تمدید شده بود!
|
|