|
هرگاه
|
||
|
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست |
یه مشکلی که اعصاب خیلی ها رو (از جمله خودم) خورد کرده، EXPIRE شدن دیکشنری Babylon هنگام وصل شدن به اینترنته. ![]()
![]()
تازگی یه راهی رو از یکی از دوستام یاد گرفته ام که این مشکلو حل کرده و اعصابمو راحت. (حسین جون، دستت درد نکنه
)
اگه شما هم دوست دارین، با توجه به عکس زیر این روش رو اجرا کنین:
این دیکشنری هنگامی که به server خودش دست پیدا کنه، خودشو چک میکنه و ...
، پس ما نباید بذاریم به سرورش وصل بشه.
برای این منظور تو Tab: (Connection) از منوی Configuration…، یه آدرس اشتباه رو وارد میکنیم تا نرم افزار گم بشه
(ای نامرد، میخوای سرش گول بمالی! ! )
همچنین تیک قسمت Enable online update رو هم بر میداریم.
الآن دیگه نمیتونیم از جستجوی لغات تو اینترنت استفاده کنیم (نه اینکه قبلا استفاده میکردیم!)، ولی همیشه دیکشنریمون کار میکنه.
ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند. دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.
زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.
حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش، غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.
بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.
اين داستان توسط ايتالو کالوينو، نويسنده ي معاصر ايتاليايي نوشته شده است.
فرارسیدن سیزدهم فروردین ماه، روز طبیعت مبارک باد.
امیدوارم روز خوش و میمونی داشته باشید و همانطور که سیزده برای من خوش یمن بوده، برای شما نیز با برکت باشد.
پ.ن.: در رابطه با سیزده بعدا بیشتر خواهم نوشت.
فقط همینو بدونین تو این وبلاگ کسی حق نداره به سیزده حتی « تو » بگه.![]()
![]()
![]()
|
|