تبليغاتX
هرگاه
 
هرگاه
 
 
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
 

هفته قبل از طرف دانشگاه رفته بودم مشهد. از سال قبل که باز هم با دانشگاه رفته بودم پابوس امام رضا(ع) چند بار جور شده بود که دوباره برم. اما یه اتفاقاتی، یه کارهای غیر منتظره ای پیش می اومد که ...

تا بالأخره این دفعه قسمت شد که برم. داستان انتخاب شدنم هم خیلی جالب بود. از روز شنبه که ورودی های جدید (۸۷) رو ثبت نام میکردند، من هم رفتم اسمم رو نوشتم. ولی بهم گفتند که بعیده نوبت شما بشه. چون قراره ورودی های جدید رو ببریم. اما اگه جای خالی داشته باشیم شاید اسم شما رو هم اعلام کنیم.

من هم قبول کردم و رفتم توی لیست انتظار. قرار بود روز دوشنبه اسامی رو اعلام کنند. سه شنبه روز حرکت بود. رفتم و دیدم که اسم من نیست. اما مسئول ثبت نام گفت که اگه میخوای پولت اینجا بمونه تا شاید یه ظرفیت خالی بشه. دوشنبه عصر شد. این دفعه دیگه آب پاکی رو ریختن روی دستم که نه آقا، برای خیلی از ۸۷ ای ها هم جا نداریم. شما که دیگه ۸۶ ای هستید.

ما هم نا امید برگشتیم توی آزمایشگاه و مشغول کارهامون شدیم. حتی با همید... قرار گذاشتم که برای فردا شب بلیط قطار بگیرم که بریم رو به خونه.

اما حدود ساعت ۳۰/۷ شب بود که یه دفعه با من تماس گرفتند و گفتن یه جای خالی داریم. اگه هنوز هم مایلید، فردا ساعت ۳۰/۳ توی دانشگاه منتظر باشید. من هم با خوشحالی قبول کردم و رفتم خوابگاه تا وسایلم رو آماده کنم.

روز سه شنبه وقتی به محل قرار رسیدم، مسئول ثبت نام به من گفت: «تو که دوباره اومدی!» من هم گفتم که خودتون تماس گرفتین. یه کم فکر کرد و یادش اومد که ظرفیت خالی دیشب رو به من داده و گفت خیلی خوب.

امام رضا (ع)

به هر حال رفتیم مشهد و زیارت کردیم. اگه خدا قبول کنه برای همه دعا کردم. همون دو تا دعای همیشگی که خیلی دوستشون دارم.

پ ن۱:توی اردو توی دلم میگفتم: اگه امام رضا(ع) بطلبه، دیگه قرعه کشی و انتخاب این مسئولین، معنی نداره!

پ ن۲: قبل از سفر به مشهد قرار بود یه مقاله آماده کنم برای کنفرانسی که آخرین مهلتش تا دیروز بود. اما چون رفتم مشهد، کارم عقب افتاد و نتونستم به کنفرانس برسم. امروز که اومدم دانشگاه، از بچه ها در مورد کنفرانس پرسیدم. گفتند که مهلت ارسال مقالات یه هفته تمدید شده. قابل توجه اینکه قبلا یه بار دیگه هم تمدید شده بود!

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 16:41  توسط حسین زاهدی (13)  | 

اصلا قصد نداشتم بیام چیزی بنویسم. ولی خیلی دلم گرفته. شما هم اگه جای من بودید، شاید همین حالت رو داشتید.

وقتی یه نفر که خودشو دوستتون جا زده، بعد از اینکه کارش داره به نتیجه میرسه، با تصمیمای خودخواهانه خودش یه تیم خوب رو از هم بپاشه! بعدش بیاد و همه قول و قرارهای قبلی رو زیر پا بذاره، تازه طلبکار هم بشه و تهدیدت کنه که «توی دادگاه میبینمت»، باید چه کار کرد؟ (واقعا نمیدونم چی بنویسم!) یکسال زحمت و بی خوابی کشیدن، استرس داشتن، طرح و ایده دادن، نون و نمک خوردن، همش هیچی! واقعا چرا پول آدما رو اینجوری میکنه؟! آخه آدم تا چه حد میتونه دو رو باشه؟

نمیدونم این تجربه برای یه نفر توی سن و سال من طبیعیه؟ حتما یه حکمتی توشه.

به قول حسین(آنگاه): صحبت کردن هم با چنین کسی اشتباهه! چه برسه به اینکه بخوای حرف منطقی بزنی!

پ ن: اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:55  توسط حسین زاهدی (13)  | 
 
  بالا