|
هرگاه
|
||
|
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست |
يادش به خير مدرسه دوران راهنمايي. يه مدرسه با پنج تا كلاس، يه دفتر، يه كتابخونه و يه آزمايشگاه. توي خيابون اميركبير (فين) توي يه كوچه كه آخرش مي رسيد به زيارتگاه شاهزاده ابراهيم(ع). در اصل يه مدرسه براي ابتدايي بود، ولي چون جاي ديگه اي نبود مجبور بوديم تا سال سوم راهنمايي رو اونجا باشيم. سال سوم بود كه حتي كتابخونه رو خالي كرديم تا بتونيم شش تا كلاس تشكيل بديم. تا اينكه بالأخره مدرسه خيابون زيارتي آماده شد.
يادش به خير آقاي حيدري، خدمتكار مدرسه ما توي راهنمايي. يه مرد پاك و ساده و با خدا. به قول آقاي عليزاده (معاون فرهنگي مدرسه)، ايشون با رفتارهاش بيش از چندتا معاون فرهنگي تأثيرگذار بودند.
هفته قبل رفته بودم مدرسه خياط زاده (با مديريت جهاني و معاونت عليزاده). بچه ها بودند، آقاي عليزاده هم بود. ياد گذشته كرديم. مدرسه راهنمايي، كلاسهاي بعدازظهر، ناهارهاي دستپخت مسئولين مدرسه، و...
از آقاي حيدري (خدابيامرز) هم گفتيم. يه چيزي آقاي عليزاده تعريف كرد كه خيلي برام جالب بود. تعريف ميكرد كه:
يه روز از آقاي حيدري در مورد بارندگي پرسيدم. چون باغ داشتند و وضعيت بارون براشون اهميت داشت.
گفتم: «امسال بارندگي خوب بوده؟»
آقاي حيدري جواب ميده: «نمي دونم! »
آقاي عليزاده تعجب ميكنه كه «يعني چي؟ مگه شما باغ ندارين؟ مگه نبايد از وضعيت بارندگي خبر داشته باشين؟»
آقاي حيدري ميگه: «من ميتونم بگم بارندگي كم بوده يا زياد بوده. ولي نميتونم بگم خوب بوده يا بد! خوب يا بدش دست من نيست. يه بار مي بيني خدا ميخواد امسال همه باغ من خشك بشه. خوبي توي اينه كه بارون نياد. من نميتونم تشخيص بدم!»
آقاي عليزاده همينجور كه داشت اينا رو تعريف ميكرد، مثل هميشه اشك توي چشماش حلقه زده بود.
معني واقعي توكل و اعتماد به كار خدا، همين كاريه كه اون خدابيامرز ميكرد. روحش شاد.
پ ن1: اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا * اللهم وفقنا لما تحب و ترضي
پ ن2: وبلاگ «حا-ميم» باز شد. نويسنده اش هم خواهرمه.
|
|