تبليغاتX
هرگاه - کودک
 
هرگاه
 
 
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
 
یه شعر از سیمین بهبهانی به نام « کودک »

به نظرم جالب اومد.

کودك روانه از پى بود،

نق نق كنان كه « من پسته! »

« پول از كجا بيارم من؟ »

زن ناله كرد آهسته.

كودك دويد در دكان:

پایى فشرد و عرًى زد.

گوشش گرفت دكاندار:

« كو صاحبت، زبان بسته؟ »

مادر كشيد دستش را:

« ديدى كه آبرومان رفت؟ »

كودك سرى تكان مى داد

دانسته يا ندانسته.

- « يك سير پسته صد تومان!

نوشابه، بستنى ... سرسام! »

انديشه كرد زن با خود،

از  رنج زندگی خسته.

- « ديروز گردوى تازه

ديده است و چشم پوشيده است.

هر روز چشم پوشي هاش

با روز پيش پيوسته »

کودك روانه از پى بود،

زن سوى او نگاه افكند

با ديده اى كه خشمش را

باران اشكها شسته.

ناگاه جيب كودك را

پر ديد ... - « واى دزديدى؟ »

کودك چو پسته می خنديد

با يك دهان، پر از پسته ...

پ ن: با تشکر از علی نوربخش.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 8:34  توسط حسین زاهدی (13)  | 
 
  بالا