|
هرگاه
|
||
|
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست |
به نظرم جالب اومد.
|
کودك روانه از پى بود، |
نق نق كنان كه « من پسته! » |
|
« پول از كجا بيارم من؟ » |
زن ناله كرد آهسته. |
|
كودك دويد در دكان: |
پایى فشرد و عرًى زد. |
|
گوشش گرفت دكاندار: |
« كو صاحبت، زبان بسته؟ » |
|
مادر كشيد دستش را: |
« ديدى كه آبرومان رفت؟ » |
|
كودك سرى تكان مى داد |
دانسته يا ندانسته. |
|
- « يك سير پسته صد تومان! |
نوشابه، بستنى ... سرسام! » |
|
انديشه كرد زن با خود، |
از رنج زندگی خسته. |
|
- « ديروز گردوى تازه |
ديده است و چشم پوشيده است. |
|
هر روز چشم پوشي هاش |
با روز پيش پيوسته » |
|
کودك روانه از پى بود، |
زن سوى او نگاه افكند |
|
با ديده اى كه خشمش را |
باران اشكها شسته. |
|
ناگاه جيب كودك را |
پر ديد ... - « واى دزديدى؟ » |
|
کودك چو پسته می خنديد |
با يك دهان، پر از پسته ... |
پ ن: با تشکر از علی نوربخش.
|
|