<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هرگاه</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/</link>
<description>بنده پير خراباتم که لطفش دايم است - - - - ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 09:04:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عجله</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوباره داشتم مي افتادم توي يه كار عجله اي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازهم با يه مهندس مكانيك(!) كه خودش رو عقل كل ميدونه و ادعا ميكنه كار مهندساي برق رو بلده و برقيا هيچ كار خاصي نميكنن(!) داشتم وارد يه پروژه ميشدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفته قسمت برق يه پروژه صنعتي(!) رو داده به يه دانشجو(!) تا شايد مثلا مطمئن تر باشه و البته ارزونتر در بياد. اون وقت مدارش هي داره نويز ميگيره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهش ميگم چرا ندادي به يه شركت برات درست كنه؟ ميگه ترسيدم كه با بازاريها كار كنم! ميگم چرا PLC استفاده نكردي؟ ميگه گرون تموم ميشد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پروژه اي رو كه پنج ماهه روش كار ميكنه و همين الآن هم براي تحويلش تأخير داره، ميخواد يه هفته اي جمعش كنه. اون هم آخر اين هفته و توي تعطيلات تاسوعا و عاشورا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عرض يه ساعت تمام استرس و فشاري رو كه روي خودش بود به من القا كرد. يه جوري حرف ميزد كه انگار توكل و اميد و ... اصلا وجود نداره. خودش هست و پروژه اش كه بايد تحويل داده بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر جوري كه ميشد بهش گفتم من كار عجله اي نميكنم و كار با استرس خوب جواب نميده، توي گوشش نرفت كه نرفت. تا ديگه مجبور شدم موبايلش رو جواب ندم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز اومده ميگه اگه بخوايم براي هفته بعد كار كني، چند ميگيري؟! منم گفتم هنوز توي قبول كردنش مشكل دارم، حالا به زور ميخواي منو بندازي در برابر عمل انجام شده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلا يه جوري حاليش كردم بره دنبال يكي ديگه بگرده. اگه راهنمايي خواست كمكش ميكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا خدا چي بخواد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 09:04:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فتنه</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در هنگام وقوع فتنه چون شتر دوساله باش که نه پشت قدرتمندی دارد که سواری دهد و نه پستانی دارد که بتوان از او شیر دوشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: نهج البلاغه، حکم و مواعظ.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 07:54:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدم مي‌زنم</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;گريه نمي‌كنم، نه اينكه سنگم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;گريه غرورمو به هم مي‌زنه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مرد براي هضم دلتنگي‌هاش&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;گريه نمي‌كنه، قدم مي‌زنه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 11:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يادش به خير آقاي حيدري</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يادش به خير مدرسه دوران راهنمايي. يه مدرسه با پنج تا كلاس، يه دفتر، يه كتابخونه و يه آزمايشگاه. توي خيابون اميركبير (فين) توي يه كوچه كه آخرش مي رسيد به زيارتگاه شاهزاده ابراهيم(ع). در اصل يه مدرسه براي ابتدايي بود، ولي چون جاي ديگه اي نبود مجبور بوديم تا سال سوم راهنمايي رو اونجا باشيم. سال سوم بود كه حتي كتابخونه رو خالي كرديم تا بتونيم شش تا كلاس تشكيل بديم. تا اينكه بالأخره مدرسه خيابون زيارتي آماده شد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يادش به خير آقاي حيدري، خدمتكار مدرسه ما توي راهنمايي. يه مرد پاك و ساده و با خدا. به قول آقاي عليزاده (معاون فرهنگي مدرسه)، ايشون با رفتارهاش بيش از چندتا معاون فرهنگي تأثيرگذار بودند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هفته قبل رفته بودم مدرسه خياط زاده (با مديريت جهاني و معاونت عليزاده). بچه ها بودند، آقاي عليزاده هم بود. ياد گذشته كرديم. مدرسه راهنمايي، كلاسهاي بعدازظهر، ناهارهاي دستپخت مسئولين مدرسه، و...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از آقاي حيدري (خدابيامرز) هم گفتيم. يه چيزي آقاي عليزاده تعريف كرد كه خيلي برام جالب بود. تعريف ميكرد كه:&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote style=&quot;direction: rtl;&quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يه روز از آقاي حيدري در مورد بارندگي پرسيدم. چون باغ داشتند و وضعيت بارون براشون اهميت داشت.&lt;br /&gt;گفتم: «امسال بارندگي خوب بوده؟»&lt;br /&gt;آقاي حيدري جواب ميده: «نمي دونم! »&lt;br /&gt;آقاي عليزاده تعجب ميكنه كه «يعني چي؟ مگه شما باغ ندارين؟ مگه نبايد از وضعيت بارندگي خبر داشته باشين؟»&lt;br /&gt;آقاي حيدري ميگه: «من ميتونم بگم بارندگي كم بوده يا زياد بوده. ولي نميتونم بگم خوب بوده يا بد! خوب يا بدش دست من نيست. يه بار مي بيني خدا ميخواد امسال همه باغ من خشك بشه. خوبي توي اينه كه بارون نياد. من نميتونم تشخيص بدم!»&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آقاي عليزاده همينجور كه داشت اينا رو تعريف ميكرد، مثل هميشه اشك توي چشماش حلقه زده بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.sharemation.com/hargah/IMAGE/heidari.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;معني واقعي توكل و اعتماد به كار خدا، همين كاريه كه اون خدابيامرز ميكرد. روحش شاد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ ن1: اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا * اللهم وفقنا لما تحب و ترضي&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ ن2: وبلاگ «&lt;a title=&quot;حا ميم&quot; href=&quot;http://ha-mim.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;حا-ميم&lt;/a&gt;» باز شد. نويسنده اش هم خواهرمه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 09:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف سیاسی!</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;حتی درختها هم حرف سیاسی می‌زنند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dg3kcp6m_2hfk7z7gq_b&quot; alt=&quot;درخت سبز&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانه سکوت</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\XIII\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;themeData&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\XIII\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\XIII\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; /&gt;خیلی وقته می‌خوام بیام و یه چیزی بنویسم. ولی نمی‌دونم چی بنویسم، چه جوری بنویسم، از کی و از کجا بنویسم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;توی این چند وقته، هرگاه که یه اتفاقی می‌افتاد، یه چیزایی به ذهنم می‌رسید. با بعضی‌هاش موافق بودم و با بعضی‌هاش هم مخالف. برای بعضی نقد داشتم و بعضی رو می‌پذیرفتم. ولی نمی‌تونستم دست به نوشتن بزنم. به قول یکی از دوستان، الآن وقت سکوت کردنه. باید نشست و منتظر بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;البته گاهی وقتا برای خالی شدن دلم، با بعضی از دوستان صحبت‌هایی می‌کردم. ولی فقط به صورت شفاهی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تا اینکه بالأخره گفتم نوشتن همین چیزا هم غنیمته. حداقل نشون میده که من هم فکر می‌کنم، می‌نویسم، پس هستم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستی! توی این ماه رمضان، دعای عاقبت به خیری برای همدیگه فراموشمون نشه!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 08:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم دل شکسته!</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من خیلی اهل فیلم و سینما نیستم. فقط بعضی وقتا که برای رفتن از کاشان به تهران از بدشانسی مجبور بشم با اتوبوس سفر کنم، یه تیکه‌هایی از فیلم سینمایی توی اتوبوس رو میبینم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیروز هم توی اتوبوس فیلم «دل شکسته» رو گذاشته بود. نمیخوام فیلم رو نقد کنم، چون اصلا اصول نقد رو هم بلد نیستم. ولی به عنوان یک بیننده عام فیلمهای سینمایی باید بگم که حالم از این فیلم به هم خورد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انگار کارگردان این فیلم توی ایران زندگی نمیکنه و از جو جامعه و دانشگاهها خبر نداره که اینقدر غیر واقعی فیلم رو ساخته بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;شخصیت پردازی: &lt;/strong&gt;کارگردان فیلم، دختر نقش اصلی فیلم (بیتا بادران در نقش نفس خجسته) رو تا جایی که میتونسته &lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;معترض و بي‌ادب و لاابالي و ولنگار
و قدري هم لات نشون داده (و البته همه همکلاسی‌هاش همینطور هستند.). و پسر نقش اصلی فیلم (شهاب حسینی در نقش امیرعلی دوران) ب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;رادر
بسيجي و مؤمن و دائم ‌الذکر و &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;&quot;&gt;حزب‌اللهی و فرزند شهید. روابط این دو قشر اینقدر زننده است که من توی این چند سال که توی دانشگاه هستم، یک‌صدم اون رو هم (حداقل توی ظاهر) از اطرافیانم نسبت به هم ندیده‌ام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;م&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تن داستان:&lt;/strong&gt; استاد دانشگاه این دو دسته دانشجوی بسیجی+قرتی، انجام پروژه پایانی(!) دانشجویان را به صورت مشترک(!) و البته دونفره(!) پیشنهاد میکنه. جالب اینجاست که اون گروههای دونفری هم که باید با هم کار کنند توسط استاد مشخص شده‌اند و جای هیچ اعتراضی هم نیست. (دقت کنید که تعداد دانشجویان کلاس، زوج است!)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این استاد (محمود پاک‌نیت) میاد و گروههای دونفری دخترانه، پسرانه و البته مختلط(!) تشکیل میده و میگه شماها باید یه مدت با هم کار کنید و تحقیق کنید تا این پروژه‌ها تکمیل بشه. هیچ کس هم حق اعتراض نداره.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ازقضا، دختر و پسر نقش اصلی فیلم در گروه دونفره انتخابی استاد، قرار میگیرند. (که تا اینجای فیلم دشمنان خونی هم بوده‌اند و از هیچگونه بدرفتاری لفظی و برخورد نامناسب اجتماعی نسبت به هم رویگردان نبوده‌اند و البته همه دانشجویان و همچنین استادشان هم از این تضاد باخبر بوده‌اند.)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;(مثل اینکه دانشجویان این رشته توی این ترمی که میخوان پروژه پایانی بگیرن، همه با هم یه جور واحد پاس کرده‌اند و با هم سر یه کلاس هستند و استاد پروژه همشون یکیه و همه تصمیم‌گیریها هم توسط استاد انجام میشه!)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا این پسرها و دخترهای فقط همکلاسی(!) قراره به اجبار استاد و همچنین تکمیل پایان‌نامه و اتمام تحصیل و گرفتن مدرک، به این رابطه(!) تن در دهند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مکان جلسات این دو نفر جاهایی مثل پارک(!) هست که از کلانتری میان و میگیرنشون و بعد با واسطه‌گری آزاد میشن. استاد بهشون میگه یه اتاق توی دانشگاه براتون میگیرم تا دونفری(!) باهم و با خیال راحت(!) کارتون رو انجام بدین. اگر هم نشد برید توی کارگاه صحافی امیرعلی و اونجا با هم کار کنید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جالبه که وقتی پسره اعتراض میکنه و میگه من نمیتونم و از نظر شرعی مشکل داره، استاد بهش میگه من بهت اعتماد دارم. (شبیه اعتمادهایی که خیلی وقتا شیطون به آدم میده!)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بگذریم. فیلم به اینجا میرسه که این دوتا پسر و دختر کاملا متضاد (چه از نظر ظاهر و چه از نظر طرز فکر و سطح خانواده‌ها) آخر فیلم عاشق هم میشن و ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پرداختن به مراسم عزاداری و امام حسین(ع) به صورت کاملا بی محتوا، پایان‌بخش اتفاقات ناموزون فیلم است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 May 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر من، فرهنگ من</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امور فرهنگی دانشگاه امیرکبیر اقدام به برگزاری مراسم «شهر من، فرهنگ من» نموده است. این نمایشگاه دانشجویی برای سومین سال است که برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف از برگزاری این جشنواره، ارائه و شناساندن ادب، فرهنگ، دانش، تاریخ و مذهب استانها و شهرهای مختلف ایران است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرفه کاشان هرساله به خوبی در این نمایشگاه ظاهر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال نیز این نمایشگاه در تاریخ 26 تا 30 اردیبهشت در دانشگاه امیرکبیر برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدینوسیله از دانشجویان کاشانی دعوت می‌شود برای هرچه پربارتر شدن این غرفه در این مراسم شرکت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موفق و مؤید باشید&lt;br /&gt;به امید کاشانی سرفراز و سربلند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هفته پیش، کنفرانس مهندسی برق ایران در دانشگاه علم و صنعت برگزار شد. به نظر من سطح این کنفرانس خیلی پایین بود. چون سال قبل خود من توی برگزاری دوره شانزدهم بودم، یه سری تفاوت‌هایی که به چشم می‌اومد رو نوشتم. (فقط برای اینکه یادم بمونه!)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تفاوت‌های کنفرانس شانزدهم (دانشگاه تربیت مدرس) و هفدهم (دانشگاه علم و صنعت) مهندسی برق ایران&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;- بی‌برنامگی برای دسته‌بندی مقالات هر نشست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;- کارت‌های مشابه برای کلیه افراد (کمیته اجرایی، ارائه‌دهندگان و مهمانان)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;- کیف و خودکار هدیه معمولی و ارزان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نمایشگاه ساده و معمولی و انتخاب مکان نامناسب برای نمایشگاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یک نوع غذا برای ناهار، غذا در ظروف زرورق و یکبار مصرف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- برخورد نامناسب و توهین‌آمیز پرسنل پذیرایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بی‌مسئولیتی مسئولان سالن‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نداشتن لیزر برای ارائه‌دهندگان مقاله&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br /&gt;پ ن: فرش‌های طبقه دوم ترمینال جنوب (محل نمازخانه) را برداشته‌اند.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;در میخانه ببستند، خدایا مپسند&lt;br /&gt;که در خانه تزویر و ریا بگشایند&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 07:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نتكا7 و سيزدهم بهار</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز اولين سيزده سال 88 هست. تقريبا يه ماه پيش بود كه وعده اين روز رو بهتون دادم. (سيزدهم اسفند)&lt;br /&gt;اين روز رو به همه تبريك ميگم.&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من الآن توي مدرسه هستم و دارم اين مطلب رو مي نويسم. امروز هم مثل سالهاي قبل، آخرين روز قبل از برگزاري نتكا (نظام تضمين كيفيت آموزش) هست و همه بچه ها دارن طرحهاشون رو براي فردا آماده مي كنند. من هم اومدم توي بعضي از طرحها (اگه چيزي بلد باشم!) كمكشون كنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اميدوارم نتكاي خوبي داشته باشيم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Apr 2009 06:25:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز 88</title>
<link>http://hargah.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;سلام ای سال نو، ای وامدار لحظه‌های روشن فردا&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خداحافظ تو را ای کهنه سال، ای خاطرات شاد و نازیبا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دم همه اونایی که توی خونه‌تکونی قلبشون ما رو دور نریختن، گرم. ما هم قول میدیم زیاد جا نگیریم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 08:49:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hargah&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>hargah</dc:creator>
<guid>http://hargah.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
